قسمتی از متن کتاب:
 
جاشوی سیاه سوخته ای که روی سینه لنج ایستاده بود به آسمان نگاه کرد و گفت: “هوا دارد باز می شود.” ناخدا بال چفیه را از روی پیشانیش کنار زد و گفت: “تو قبله هنوز لکه های ابر است. اما راه می افتیم صلوات بفرستید.” … مسافرهای روی عرشه صلوات فرستادند. یک ساعت بود که سوار لنج شده بودیم و منتظر حرکت …

برای دانلود رایگان کتاب اینجا کلیک کنید دانلود کتاب دانلود رایگان کتاب کتابخانه امید ایران

توضیحات

دوستان توجه داشته باشند که محتوای این صفحه از سایت قید شده در لینک بالا تهیه شده است و این سایت هیچگونه مسئولیتی درباره محتوای صفحه مورد نظر ندارد. در صورتیکه صفحه مورد نظر دارای مواردی مخالف قوانین رایانه ای و عرف کشور داشت، از طریق برگه تماس با ما اطلاع دهید.

تبلیغات

دیدگاهی بگذارید