قسمتی از متن کتاب :
 
منوچهر دست راست را زیر چانه اش زده روی نیمکت والمیده بود، سیمای او افسرده، چشمهای او خسته و نگاه او پی در پی به لنگر ساعت و لباسی که در روی صندلی افتاده بود قرار می گرفت و از خودش می پرسید:«. آیا خجسته امشب به بال خواهد رفت؟ من که هرگز نمی توانم »هوا تیره وخفه بود، باران ریز سمجی می بارید و روی آب لبخندهای افسرده میانداخت که زنجیر وار درهم می پیچیدند و بعد کم کم محو می شدند . شاخه درختها خاموش و بی حرکت زیر باران مانده بود .تنها صدای یکنواخت چکه های بار ان در ته ناودان حلبی شنیده میشد .

برای دانلود رایگان کتاب اینجا کلیک کنید دانلود کتاب دانلود رایگان کتاب کتابخانه امید ایران

برای کوتاه کردن لینک نوشته دانلود رایگان کتاب داستان صورتکها می توانید از سیستم کوتاه کننده لینک رایگان شینک استفاده کنید.

توضیحات

دوستان توجه داشته باشند که محتوای این صفحه از سایت قید شده در لینک بالا تهیه شده است و این سایت هیچگونه مسئولیتی درباره محتوای صفحه مورد نظر ندارد. در صورتیکه صفحه مورد نظر دارای مواردی مخالف قوانین رایانه ای و عرف کشور داشت، از طریق برگه تماس با ما اطلاع دهید.

تبلیغات