قسمتی از متن کتاب : 
 
بابا در چمدان را باز مى کند، تکه پارچه سبزى در مى آورد و یک سرش را مى بندد به دست چپم. مامان گریه مى کند. یک سرش را هم مى بندد به میله ها.حیاط خیلى شلوغ است؛ خیلى هم بزرگ است. مامان گریه مى کند. پیرمردى هم نشسته، سرش را تکیه داده به میله ها. چیزى مى گوید. من نمى شنوم.جمعیت مى رود و مى آید. هیچ وقت حیاط خلوت نمى شود. دور و بر سقاخانه پر از آدم است. سقاخانه طلا مثل خورشید مى درخشد.

برای دانلود رایگان کتاب اینجا کلیک کنید دانلود کتاب دانلود رایگان کتاب کتابخانه امید ایران

برای کوتاه کردن لینک نوشته دانلود رایگان کتاب داستان ۴۰ پنجره می توانید از سیستم کوتاه کننده لینک رایگان شینک استفاده کنید.

توضیحات

دوستان توجه داشته باشند که محتوای این صفحه از سایت قید شده در لینک بالا تهیه شده است و این سایت هیچگونه مسئولیتی درباره محتوای صفحه مورد نظر ندارد. در صورتیکه صفحه مورد نظر دارای مواردی مخالف قوانین رایانه ای و عرف کشور داشت، از طریق برگه تماس با ما اطلاع دهید.

تبلیغات