قسمتی از متن کتاب:
 
اجی مراد به چابکی از سکوی دکان پایین جست ، کمر چین قبای بخور خود را تکان داد ، کمربند نقره اش را سفت کرد ،، دستی به ریش حنا بسته ی خود کشید ، حسن شاگردش را صدا زد ، با هم دکان را تخته کردند ، بعد از جیب فراخ خود چهار قران در آورد داد به حسن که اظهار تشکر کرد و با گامهای بلند سوت زنان مابین مردمی که در آمد و شد بودند ناپدید گردید . حاجی عبای زردی که زیر بغلش زده بود انداخت روی دوشش ، به اطراف نگاه کرد ، و سلانه ، سلانه براه افتاد.

برای دانلود رایگان کتاب اینجا کلیک کنید دانلود کتاب دانلود رایگان کتاب کتابخانه امید ایران

توضیحات

دوستان توجه داشته باشند که محتوای این صفحه از سایت قید شده در لینک بالا تهیه شده است و این سایت هیچگونه مسئولیتی درباره محتوای صفحه مورد نظر ندارد. در صورتیکه صفحه مورد نظر دارای مواردی مخالف قوانین رایانه ای و عرف کشور داشت، از طریق برگه تماس با ما اطلاع دهید.

تبلیغات

دیدگاهی بگذارید